۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه

تولد الهه جان

سلام بچه ها
ديروز تولد الهه بود و بنده با عرض شرمندگي بايد بگم كه متاسفانه تولشو فراموش كردم به دلايلي.. كه بماند:دي
خلاصه اينكه همين جا ازش معذرت مي خوام و قول مي دم كه ديگه خنگ بازي در نيارم:دي
و اما با يك روز تاخير مي رسيم به تبريك شينوبي هاي عزيز!
بنده از طرف ياسمن، جاويد، كاوه،حميد و خودم يك بار ديگه تولد 14 سالگيت رو به شيوه ي شينوبي ها تبريك مي گم(كليم از اين شكلك قشنگا كه تو سايته الان تصور كن شاد شي:دي)
ااا مثل اينكه كيك رو آوردن!

ديگه ببخشيد الهه جون بودجه نداشتيم به بچه ها حقوق نداده بودن اين ماه مجبور شديم از اين كيك صد تومني ها برات بگيريم ولي ببين چه شمع هاي قشنگي دارهههههه:دي
خب شوخي كرديم بابا گريه نكن مي خواستيم تستت كنيم!
و اينك كيــــــــــــــــــــــــــك!

(دوستان گرسنه لطفا حمله ور نشويد!)
به به چقدرم خوشگله ميگن سارا درستش كرده تعريف از خود نباشه ها اما چه كنم ديگه از هر انگشتم يه هنر ميباره:دي
و از اونجايي كه از رنگ صورتي حالت به هم مي خوره (اما من عاشقشم)اين كيك رو درست كردم تا ادب شي:دي
و مي رسيم به كادوها!

اون مثلث بنفش رو ميبيني اون كادوي منه! شكلاته:دي روشم نوشته:دي
بچه ها همه كادوهاشونو دادن به من كه بذارم اينجا حال كني:دي
و در آخر هم از طرف خودم و ديگر شينوبي هاي خفنز ورودت رو به پانزدهمين سال از زندگي خفنت تبريك مي گم!
همين ديگه!
زت زياد:دي
پ.ن:الهه جان كادوي ماهان هم قاطيه ايناستا:دي روشم نوشته ماهان:دي

۱۳۸۸ آذر ۴, چهارشنبه

دنیایی از رنگ و آوا




دود سیگار پیچ و تاپ‌خوران مسیری نامعلوم را در هوا طی می‌کند و پس از مدتی محو می‌شود. زیبا بود. محو شدن تدریجی دود همیشه در ذهنش تداعی‌کننده‌ی روزهای خوشی بود که در کنار دوستانش می‌گذراند. هیچ‌چیزی بیشتر از گرمای دود سیگار و گم‌شدن دود در هوا به او آرامش نمی‌داد. همیشه پیچ‌تاب‌هایی که دود به کمر خود می‌داد و به نرمی ناپدید می‌شد، جرقه‌ای در ذهنش می‌زدند و طرحی تازه برای نقاشی‌ای نو، در ذهنش نقش می‌بست. آن‌وقت بود که تا چند روز، دست از خواب و خوراک بر‌میداشت و تمام روزش را پشتِ بومِ سفیدی که کم‌کم رنگ‌ و زندگی می‌گرفت، می‌گذراند.


از نقاشی لذت می‌برد! به همان اندازه که از دود سیگار و موسیقی لذت می‌برد. بارها شده بود درحالی که سیگار گوشه‌ی لبش بود، قلم به دست می‌گرفت و هماهنگ با آهنگ سخت و خشن متال، طرحی می‌کشید که برق متاثر شدن را در چشمان اطرافیانش پدید می‌آورد. گاهی هم با ملودی‌های ملایم، نقاشیِ آب‌رنگی لطیفی می‌کشید که نگاه‌کردن به آن، به هرکسی آرامش می‌داد.
 نقاشی‌هایش همیشه متفاوت بودند. همه این را به او می‌گفتند. دقیقاً نمی‌دانست چرا اما نقاشی‌هایش می‌توانستند آدمی را از اوج عصبانیت، به اوج آرامش برسانند یا برعکس، روحیه‌ی لطیف شخصی را در آن واحد، تبدیل به روحیه‌ای پرخاشگر و عصبی کنند. عجیب بود اما انگار نقاشی‌هایش جادو می‌کردند! در طول بیست و پنج سال زندگی‌اش هیچ‌گاه ندیده بود نقاشی‌ای بتواند استاد تخس دانشگاه را وادار سازد که با اولین نگاه، نمره‌ی کامل به نقاشی‌ای بدهد. همیشه تنها کسی که نمره‌ی کامل می‌گرفت، خود او بود و همیشه استاد می‌گفت: «هیچ نقاشی‌ای به اندازه‌ی نقاشی‌های تو در عمق جانم نفوذ نمی‌کند!»


آری! نقاشی‌های او بر روی احساسات آدمی تاثیر می‌گذاشتند. این مسئله به خودی خود طبیعی می‌نمود. برای مثال اگر شخصی که روحیه‌ی آرام و طبیعت‌دوستی دارد، به خاطر دعوا با یکی از دوستانش، ناراحت شده باشد، با دیدن نقاشیِ فوق‌العاده‌ای از منظره‌ی طبیعت، به وجد می‌آید و برای چند دقیقه، ناراحتی‌اش را فراموش می‌کند؛ اما نکته‌ی متفاوت نقاشی‌های او این بود که احساسی که در فرد به وجود می‌آوردند، دائمی بود و به راحتی از بین نمی‌رفت.
به هرحال، این هنر او بود و به آن عشق می‌ورزید. خودش نقاشی‌هایش را با روحیه‌ای سرشار از احساساتی مرتبط با آن نقاشی می‌کشید و تمام استعدادش را برای بهتر کشیدن نقاشی به کار می برد. شاید به همین دلیل بود که می‌توانست دیگران را متاثر کند.


اطرافیان نزدیکش لقبِ سارای خونین‌قلم بر روی او گذاشته بودند! با یاد‌آوری این اسم خنده‌اش گرفت. امان از دست این درن‌شانی‌ها! به عمرشان نتوانسته بودند اسمی انتخاب کنند که کلمه‌های خشونت‌آمیز در آن نباشد. گرچه همه‌شان از مهربانی سرشار بودند! ولی جز جدایی‌ناپذیرشان کلماتی نظیر خون و جنگ و شیطان و از این دست کلمات بود.
چند سالی می‌شد که از سایتِ محبوب دوران نوجوانی‌اش، درن‌ شان‌فنز، بیرون آمده بود. تمام دوستانش کم‌کم از سایت رفته بودند و او هم ـ حتی اگر شده به خاطر بالا رفتن سنش ـ چاره‌ای جز رفت نداشت. چون مسلماً وجود دختری بیست و پنج ساله در جمع بچه‌های دوازده تا نوزده ساله، کمی ناهنجار می‌نمود. اما هنوز دوستی‌اش را با اعضای زمان خودش حفظ کرده بود و همان دوستان بودند که این اسم اعجاب‌انگیز را برایش انتخاب کرده بودند.


دیگر فکر کردن کافی بود! از روی نیمکت بلند شد و قدم‌زنان، به طرف در خروجی پارک رفت. خانه‌اش در طبقه‌ی دوم آپارتمانی نزدیک به پارک بود. خانه‌ای نقلی با همسایه‌هایی مهربان. به خانه‌اش عشق می‌ورزید. هروقت هوس کشیدن نقاشی در هوای آزاد به سرش می‌زد، کله‌ی سحر از خواب بلند می‌شد، جامدادی و کاغذش را برمی‌داشت و به پارک باصفای نزدیک خانه‌اش می‌رفت. زندگی خوب و آرامی داشت. هنوز ازدواج نکرده بود و تصمیم انجامش را هم نداشت اما روابطی داشت که به آن‌ها عشق می‌ورزید. به همین دلیل وجود ازدواج را الزامی نمی‌دانست. خوشبحت بود و از تنهایی لذت می‌برد. دوستان دیگرش هم در مواقع لازم، او را از تنهایی در می‌آوردند. آزاد بود و آن‌طور که دوست داشت زندگی می‌کرد و نیازی به تشکیل خانواده، در خود حس نمی‌کرد.
از پارک خارج شد. صدای قدم‌هایش در بین صدای ماشین و موتور گم می‌شد. برای رفتن به خانه‌اش نیازی به استفاده از وسیله‌ی نقلیه و سوراخ‌کردن لایه‌ی اوزون و ایجاد سر و صدا و استفاده از بنزین و سوخت، نبود. خانه‌اش درست روبروی پارک قرار داشت و برای رسیدن به آن، فقط کافی بود از پل هوایی بگذرد.


حس و حال بالارفتن از پله‌ها و طی کردن مسیری دو برابر مسیر خیابان را نداشت. تصمیم گرفت به جای ضایع‌کردن زمانِ خود با گذشتن از پل هوایی، از خیابان عبور کند. هنوز پایش را کاملاً روی آسفالت خیابان نگذشته بود که ناگهان صدای سوتی متوقفش کرد. لعنت! باز هم پلیس‌های مزاحم. به جایی که صدای سوت از آن به گوش رسید نگاهی انداخت. اشتباه کرده بود، پلیس نبود بلکه پسربچه‌ای بود که با دمیدن درون سوتش، یا سعی بر اذیت‌کردن دیگران داشت، یا ایجاد تفریحی نه چندان سالم برای خود. به هرحال از این‌که پلیسی نبود تا جلویش را بگیرد خوشحال شد. همیشه صدای سوت‌ها مشابه بود اما مهم زننده‌ی متفاوت‌شان بود. زننده‌ی این سوت اجباری برای گذشتن از پل‌هوایی برای او ایجاد نمی‌کرد.
با خیال راحت از خیابان گذشت و به خانه رفت. خوشبختانه آسانسور درست شده بود و نیازی به استفاده از پله‌ها و خسته‌کردن خود نداشت. زندگی در این عصر آسان بود. می‌توانستی با نهایت تنبلی، به زندگی خود ادامه دهی و جز اندکی فربه‌شدن، ضرری نمی‌کردی!


وارد خانه شد. طبق معمول، اولین جایی که نظرش را به خود جلب کرد، میز کارش بود. همیشه یکی از بزرگ‌ترین ترس‌هایش این بود که نقاشی‌هایش، قبل از تمام شدن، بلایی بر سرشان بیاید! مثل همیشه نقاشی‌های کودکانه‌ای که کارشان رو به اتمام بود، بر سر جایشان بودند، بدون هیچ تغییری. لبخندی زد و به سمت میز رفت... باز هم روزی دیگر همراه با دنیای دیگر در جهان نقاشی‌ها...!


***
دو سه سالی از زمانی که برای کتاب‌های کودکان نقاشی می‌کشید، گذشته بود. قبلاً فکر می‌کرد همیشه نقاشِ کودکان خواهد بود اما شرکت در مسابقه‌ای مسیر زندگی‌اش را به کلی تغییر داده بود. مسابقه‌ای به اسم نمای ایران‌زمین که در آن شرکت‌کنندگان می‌بایست گوشه‌ای از تاریخ یا اتفاقات و فرهنگ ایران را با رنگ و تصویر در هم می‌آمیختند و نقاشی‌ای می‌کشیدند. او هم به سبب استعداد ذاتی‌اش در نقاشی و ایده‌های نواَش توانست مقام اول را کسب کند. موضوع نقاشی‌اش حماسه‌ی 26 دی بود، روزی که جنبش سبز بعد از دو سال سردادن فریاد اعتراض، بالاخره توانست به موفقیت دست یابد. هیچ چیز نمی‌توانست به اندازه‌ی نقاشی‌اش، عظمت آن روز را به نمایش بگذارد! و همین دلیل موفقیش در مسابقه بود. چرا که احساسات مردم ایران را در آن روز، به زیبایی در قالب رنگ و تصویر به نمایش گذاشته بود.


حالا دیگر نقاش زبردستی شده و موسسه‌ای به نام قلم سبز تاسیس نموده بود که از سرتاسر ایران، علاقه‌مندان هنر به آنجا می‌آمدند و شانس خود را برای مبدل‌شدن به یک نقاش با نقاشی‌هایی که بازگوکننده‌ی احساسات بودند، امتحان می‌کردند. موسسه‌ای که دائماً نوای موسیقی‌های مختلف در آن جاری بود و به کارآموزان آرامش می‌داد. او توانسته بود نقاش‌های جوان زیادی را برای مصور کردن وقایع جهان اطراف و مشکلات اجتماع و احساسات مختلفِ آدمی تربیت کند. گرچه موسسه‌ی خیلی بزرگی بود، اما تنها معلمش خود او بود چرا که همه به خاطر او و قدرت هنرش به این موسسه می‌آمدند. و سارا هم کم نمی‌گذاشت و تمام هنرش را با شور و اشتیاق به نقاشان آموزش می‌داد. حالا دیگر به زندگیِ ایده‌آلش دست یافته بود...


***
غروب بود و خسته اما مثل همیشه شادمان از موسسه بیرون آمد. نگاهی به آسمان آتشی‌رنگ انداخت و رو به آن لبخندی زد. ناگهان صدای مردانه‌ای شنید که باعث شد خستگی را به کلی فراموش کند.
«می‌خوای آسمون رو هم تو خوشحالیت شریک کنی؟»
سرش را به سوی منبع صدا برگرداند و از ته دل خندید. خوشحال بود. تنهایی را دوست داشت اما نه برای تمام لحظات زندگی. گاهی یک دوست می‌توانست با او در زندگی شریک شود اما نه برای همیشه...


پی‌نوشت: اول قصد داشتم یه مدل دیگه بنویسم اما دیدم خیلی طولانی میشه واسه همین جمع و جور نوشتم. دیگه شما به بزرگی خودتون ببخشید! :دی
پی پی‌نوشت: چیز زیادی به قسمت‌های تکراریش اضافه نشده فقط یکی دو جمله. ولی اگه یادتون رفته دوباره از اول بخونید آینده‌ی سارا خانوم دستتون بیاد. :دی
پی پی پی‌نوشت: دیدی چقدر خوشبختت کردم سارا؟ برو به جونم دعا کن. :دی
پی پی پی پی‌نوشت: میگم بچه‌ها سند تو آل کنیم تو مسنجر که اینجا زده شده و اینا؟ چون الان فقط خودمون سر می‌زنیم. :دی

۱۳۸۸ آبان ۲۴, یکشنبه

بر فراز آب

سلام
از اونجایی که اولین آینده نویسی در مورد من نوشته شد، پس بهتر دیدم من برای نفر بعدی رو بذار و به همین منوال پیش بریم تا به زودی کارمون پیش بره.
بله دوستان من در این پست داستان جاوید رو می نویسم و فراز و نشیب زندگی ش رو جلوی چشماش میارم:دی
هر انتقادی هم دوست دارید انجام بدین منتها بدون اجازه ی من دست به تغییر متن نزنید!

-------------------------------------------------------------------------------

موهبت خیابان های شلوغ ِ کنار پارک ها این است که رهگذران را مجبور می کند برای لحظاتی در پارک قدم بزنند و جاوید هم از این قضیه مستثنا نبود. پسر جوان در حالی که از فرط کلافکی موهای نیم ژولیده اش را ژولیده تر می کرد با آن شلوار جین سورمه ای بلندش و پیرهن یکدست سفید با خط های آبی از جلوی حوض ابشار و نیمکت های اطراف آن بالا و پائین می رفت و موجی از بی قراری را د ر فضا می پراکند.
- پسر جون انقدر جلوی من رژه نرو، مگه نمی بینی دارم فیس ِ اون شاخ شمشاد ُ می کشم!
و پکی به سیگار ماربُروی بلندش زد. دختر تقریباً همسن جاوید بود با این حال سر و وضعی مرتب داشت و کتانی های ورزشی ریبوک اش به شال صورتی و مانتوی کوتاه سورمه ای اش حالتی اسپرت بخشیده بود.
- خانم عزیز اگه بدونی چه قدر اعصابم خورده، انقدر سر به سرم نمی ذاشتی! ببینم حالا واقعاً داری چی می کشی؟
- هرچی عشقم بکشه، البته دید هنری و زیبایی شناسی طبیعی می خواد که اینجا زیاد پیدا نمی شه؛ حالا موضوع چیه؟
جاوید در حالی که دستش رو پشت سرش می برد گفت:
- هیچی، پروژه ی پایان ترمم دست یکی از دوستامه اما انگار می خواد بپیچونه
- عجـــــــــب
- این تهرانیا همیشه سربار آدم هستن، اصلا خیر رسوندن بهشون نیومده؛ همین دختراش...
- هی هی آروم تر برو مشتری شیم، مثل اینکه با دخترا هم مشکل داری؛ ببینم اصلا برای چی نشستی کنار ِ من!
و در حالی که پسر از هم صحبتی اش کناره می گرفت با صدایی خش دار ادامه داد:
- آخ ببخشید منظوری نداشتم آخه دخترا تا حالا چیزی جز دردسر برام نبودن، راستی اسمت چیه؟
- همینو بدونکه بهم می گن داوینچی پارادوکس؛ و سریعا با قلمو خط های مختلفی بر روی بوم کشید.
جاوید که کم کم حواسش به قرار بر می گشت با آه و ناله اضافه کرد:
- خیلی خوبه، از آشنائیت خوشحالم من جاویدم؛ و یه دیوونه یعنی چیزه نقاش مثل تو می شناسم که خیلی هنرمند تنبلیه، از هموناییه که دیدمو نسبت به دخترا خراب کرده.
- اوهاااا باو دست از سر من بردار، یکی دیگه قات گذاشته چرا غرشو به جون دخترای مردم می زنی؟! اصلاٌ می دونی چیه، خیلی ادم هَپلی هستی! جاوید نگو هپل بگو... برو یه آبی به صورتت بزن حالت جا بیاد؛ و پک آخ را به سیگارش زد و دود مارپیچش را به چشمان جاوید دواند و حالش را بد کرد.
اِهو اوههو هوف. و در حال بلند شدن نجوا کرد:
- آخه مکانیک هم شد رشته؟ این همه کاوه و حمید مخمو جویدن، آخرشم پایان نامه م این طوری، یه دختر باید بهم تیکه بندازه و اینجا باید علاف شم...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مرگ شتری هست که در کنار خانه ی همه ی آدم ها می خوابد و این بار جلوی خانه ی بزرگ و ویلایی دولوکسی جا خوش کرده بود.
- آخرین حرفمو لااقل گوش کن، نار بچه مون بیفته زندان، بهم قول می دی؟
جاوید در حالی که اشک می ریخت و بینی خود ر ا بالا می کشید گفت:
- باشه عزیزم قول می دم. می فرستمش اون وره آب، پیش دایی ش و اونجا ادامه ی تحصیل بده.
پس از لحظه ای لرزش خفیفی بدن نحیف و لاغر زن را فرا گرفت و سمانه چشمان دریایی رنگش را فرو بست و تنها زن ِ زندگی مردی خانواده دوست را از اون گرفت.
جاوید در حالی که کنار تخت نشسته و دستش روی پیشانی همسرش بود نجوا گرد:
- دوستت داشته و دارم و دیگه بعد از تو با کسی ازدواج نمی کنم.
و اینچین سومین زن زندگی جاوید چشم از جهان فرو بست.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دررینگ دررینگ... درینگ درینگ ... دید دید دید دید
- اه دوباره این پسره حواسش پرته.
درینگ درینگ ... درینگ درینگ
- برو برو، دمت گرم، چه می کنه این بروکلین بکهام، درست عینه باباش بازی می کنه.
- الـــــــــــــــو، حمیـــــــــــــــــد، صدامو داری؟!
- اِ جاوید تویی، سلام جونم چه طوری، چی شده این وقت شب زنگ زدی؟
- در مورد مناقصه می خواستم صحبت کنم، ما برنده شدیم، وووه، شنیدی چی می گم؟
- لعنتی چرا باید این جوری می شدف الآن وقت این کار بود؟
- چی، با منی؟
- آه، نه بابا مگه نمی دونی بازی منچستر و بارسلونه؟ من و کاوه نشستیم و سر ماشینامون شرطبندی کردیم، حالا این منچستر خوره یه پنالتی گرفته؛ حالا چی گفتی؟
- چه بدف نامردا می گفتین منم بیام! می گم که پروژه رو بردیم! از فردا باید بریم کار و بار تاسیساتی رو شروع کنیم.
- خیلی خب، خوشحال شدم، بعداٌ می بینمت.
تق ققق
در حالی که بهت جاوید را فرا گرفته بود از لابی هتل بیرون رفت؛ باز هم بدموقع زنگ زده بود مثل قدیم ها که بدموقع د ر مسنجر آن لاین می شد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لنکروزی در مهران شهر توقف کرد. 4 تن با لباس های خاکی رنگف کلاه های لبه دار و تجهیزات تپه نوردی پیاده شدند. اینجا آخرین مکان برای پایان یک عمر زندگی پدر و پسر با هم بود.
در سمت دیگر 2 تن از راهنمایان و قاچاقچیان ایستاده بودند؛ قرار بود با شتر پسرک را از مرز بگذرانند. پسرک تقصیری نداشت، او تنها جنس های قاچاق با بازار ایران وارد کرده و دستی در ورود مشروبات الکلی ایران داشت و تا 5 سال کارش به خوبی پیش رفته بود تا اینکه خیانت اطرافیان گریبانش را گرفته و حال در مرز ایران و عراق پیش به سوی سرزمینی نااشنا داشت.
- خب جمشید جون، اون طرف ازط اربیل می فرستنت مرز ترکیه و بعد از اون اروپا منتظرته؛ وقتی رسیدی و مستقر شدی یه زن بزن باباتو با یه گونی پول بفرستیم پیشت.
جمشید در حالی که لبخند به لب داشت گفت:
- عمو نمی د ونم چه طوری ازت تشکر کنم، اگه شما نبودی تا الان سرم دمه چوبه ی دار بود!
- عزیزم از قدیم گفتم آدم ِ گناهکار تا دمه چوبه ی دار می ره اما پول که خرج کنه می برنش لاس وگاس و اونجا سرشو زیر آب می کنن! و با روبوسی مختصری جمشید را بدرقه کرد هر چند همچنان خطر آنفولانزای خوکی جهان را تهدید می کزرد اما آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب.
جاوید که بیش از این تحمل این صحنه را نداشت پسرش را در اغوش گرفت و بعد گفت:
- مادرت تو رو دست من سپرد تا بفرستم خارج اما قبلش ازت می خوام که بهم چنتا قول بدی، مفهومه؟
عمو در حالی که چهره ای شبیه قحطی زده ها گرفته بود جمله اش را قطع کرد:
- اه جاوید ولش کن، انقدر بهش فشار آوردی قاچاقچی شد دیگه؛ و با خنده از آن دو دور شد.
- بگو پدر
- ازت می خوام یه کار ابرومندانه برای خودت پیدا کنی، دختر مورد علاقه ت رو هم که پیدا کردی به من زنگ بزنی تا تائیدش کنم و ... و باعث سربلندی کشورت باشی.
جمشید در حالی که سر به زیر داشت به آرامی گفت:
- باشه ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عرقی سردی پیشانی مرد جوان را پوشانده بود؛ خواب به نظر واقعی می رسید و اون بسیار ترسیده بود، بسیار ترسیده از اشتباهاتی که مرتکب شده بود.
صدایی آسمانی از زمین بالای سرش به گوش رسید:
- هر انسانی در زندگی ش انتخاب ها و موقعیت های مختلفی پیش میاد که مسیر آینده ش رو تغییر می ده، پس در انتخاب های زندگی ت بیشتر دقت کنه تا سرنوشتت اون طور که شایسته ته رقم بخوره...

۱۳۸۸ آبان ۱۶, شنبه

پیشگویی!

سلام سلام!خب دوستان من به قولی که داده بودم عمل کردم. البته می دونم که امروز جمعه نیست. ولی خب دیگه... یه روز تاخیر که به جایی نمی خوره!:دییییییییییی

اینی که نوشته م آینده ی حمید هست که قرار بود بنویسم. باور کنین خییییییییییییییلی کار سختی بود. انتقاد هم وارد نیست!:همر: هر کی مرده خودش بره بنویسه!:همر: :دیییییییییییی

پ.ن: حمید جان یکی طلب من!:دییییییییییییی

----------------------------------------------------------

ساعت حدودا دو بعد از ظهر بود. مسئول حراست کارخانه با دیدن ماشین مدیر عامل، خیلی سریع در را باز کرد و کنار در نگهبانی ایستاد. ماشین مدیر عامل جلوی در متوقف شد.

- خسته نباشی!
- سلامت باشین آقا. امروز خیریه تشریف می برین؟
- آره. کار و بارهای اون جا یه کم زیاد شده. باید برم یه سری بزنم. به بچه ها بگو فردا وقت نمی کنم بیام کارخونه، ولی وقتی اومدم به همه ی کارهام می رسم.
- چشم آقا. به سلامت.


- قیییییییییییییژژژژژژژژژ!!!!!!!
اتومبیل با سرعت زیادی به راه افتاد.
در راه به کارهایی که باید تا شب انجام می داد فکر می کرد.
- خب... اول باید یه سر برم خیریه، ببینم اگه چیزی کم و کسر دارن بهشون بدم. بعدش برم یه سر به مامان بزرگ بزنم. ساعت هفت هم که قرار کاری دارم... پوووووووففففففف!!!!! پس خوبه یه زنگ بزنم خونه، بگم شام منتظرم نمونن.


چراغ قرمزهای طولانی و ترافیک سنگین همیشه پا بر جا بود. همیشه در این مدت زمان فرصت می کرد به کارهای عقب مانده اش فکر کند. آن شب، ناخودآگاه به یاد ده سال پیشش افتاد. زمانی که دانشجو بود و بار مسئولیت هایش کمتر بود. از به خاطر آوردن خاطرات گذشته لبخندی بر صورتش نقش بست. به یاد روزهایی افتاد که با دوستانش در درن شان فنز در ارتباط بود. در آن زمان همیشه سعی می کرد به دوستانش کمکی بکند. خوشحال بود از این که این روحیه اش را همچنان حفظ کرده بود و اکنون، در موسسه ی خیریه ای که راه اندازی کرده بود به مردم کمک می کرد. همیشه از خدا می خواست همان طور که تا حالا کمکش کرده، باز هم کمکش کند. می خواست که خانواده و همه ی دوستانش شاد و سلامت باشند.

با گذشتن از خیابان فاطمی، به یاد آن روزهایی افتاد که مردم آن جا تظاهرات می کردند. در آن زمان به ندرت در راهپیمایی ها شرکت می کرد. هنوز هم می گفت که جوان ها باید به دنبال آرزوهایشان بروند و زندگیشان را در این درگیری ها خراب نکنند. اما شیرینی پیروزیشان، تمام این حرف ها را از یاد برده بود...


- دی ری دین دین دی ری دین دین دیییییییییننننننننن... دی ری دین دین دی ری دین دین دییییییییننننننننن...
گوشی موبایلش داشت زنگ می خورد. اما دم دستش نبود. ظاهرا زیر صندلی ماشین افتاده بود.
-please leave your message after the tone…
بییییییققققققققق!
- سلام داداش. چطوری؟ می گم راستی یادت نره امشب ساعت هفت و نیم فینال جام باشگاه های اروپائه ها! دیر نکنی. منتظرم!

- واو! جددددددددددیییییییی؟؟؟؟؟؟ اصلا یادم نبود! باید زنگ بزنم قرارم رو کنسل کنم. از خیر بازی به این مهمی که نمی شه گذشت!


ساعت هفت و ده دقیقه:

ماشین را جلوی مغازه ی اسباب بازی فروشی متوقف کرد. پیاده شد که از آن جا برای پسرش توپ و ماشین بخرد. داشت دیر می شد و احتمالا به موقع به بازی نمی رسید. اما... نباید دل پسر بچه اش را می شکست. به او قول هدیه داده بود و قرار بود فردا به یک گردش خانوادگی بروند. هر چه که بود خانواده برایش از همه چیز مهم تر بود. از کار و... از بازی فوتبال!

هدیه ها را خرید و با عجله به سوی خانه به راه افتاد...

۱۳۸۸ آبان ۱۰, یکشنبه

تولد یاسمن جان

خب بچه ها همونطور که می دونید امروز تولد دوست خوبمون یاسمن(یا همون یاسی خله ی خودمون:همر:)هست!
اولا که اینجا چرا شکلک نداره؟
اشکال نداره(ده بست تا از این شکلک قلب ها ده بیست تا هم از اون بوس ها ده بیست تا هم هپی برت دی):دی
یاسی جون من از طرف کل بچه ها(جاوید،الهه،حمید و کاوه) تولد 16 سالگیتو تبریک می گم و امیدوارم که ششصد و شونزده ساله شی:دی
و روز به روز هم از خودت لذت ببری و پیشرفت کنی!
خب می رسیم به مراسم کیک زنی!(یعنی به قول حمید کلتو می کنیم تو کیک که هم خاطره بشه و هم اینکه یه کم می خندیم:دی)

خب یاسی جون بپر تو کیک:دی
خب حالا بیا بیرون خامه ها رو بزن کنار...
دی ری ری دین!

این هم کادوهایی هستش که بنده و دوستان زحمتشو کشیدیم ایشالله هر وقت دسته جمعی اومدم اصفهان خونتون اینارم میاریم(سووت و این صحبتا):دی
دوباره تولدت مبارک!
الیم گفت یه کیک برات گذاشته حالا نمی دونم کجا:دی
بعدا خودش میاد بهت میده:دی
سر بلند و موفق باشی
از طرف شینوبی های بازیگوش

۱۳۸۸ مهر ۲۰, دوشنبه

امتحانی

این اولین پسته که می نویسم و ببینم جریانش چیه، نمایشش چه طوریه و ارزشی داره پست بزنم یا نه.
اولین کسی که پاکش کنه جایزه داره:دی

ویرایش جاوید:
الان فرض کن من پاکش کردم! جایزه پلیززززز :دی

۱۳۸۸ مهر ۱۸, شنبه

تست!

سلام
چطوره اين بلاگرررررررررر؟:ِدي