سلام
از اونجایی که اولین آینده نویسی در مورد من نوشته شد، پس بهتر دیدم من برای نفر بعدی رو بذار و به همین منوال پیش بریم تا به زودی کارمون پیش بره.
بله دوستان من در این پست داستان جاوید رو می نویسم و فراز و نشیب زندگی ش رو جلوی چشماش میارم:دی
هر انتقادی هم دوست دارید انجام بدین منتها بدون اجازه ی من دست به تغییر متن نزنید!
-------------------------------------------------------------------------------
موهبت خیابان های شلوغ ِ کنار پارک ها این است که رهگذران را مجبور می کند برای لحظاتی در پارک قدم بزنند و جاوید هم از این قضیه مستثنا نبود. پسر جوان در حالی که از فرط کلافکی موهای نیم ژولیده اش را ژولیده تر می کرد با آن شلوار جین سورمه ای بلندش و پیرهن یکدست سفید با خط های آبی از جلوی حوض ابشار و نیمکت های اطراف آن بالا و پائین می رفت و موجی از بی قراری را د ر فضا می پراکند.
- پسر جون انقدر جلوی من رژه نرو، مگه نمی بینی دارم فیس ِ اون شاخ شمشاد ُ می کشم!
و پکی به سیگار ماربُروی بلندش زد. دختر تقریباً همسن جاوید بود با این حال سر و وضعی مرتب داشت و کتانی های ورزشی ریبوک اش به شال صورتی و مانتوی کوتاه سورمه ای اش حالتی اسپرت بخشیده بود.
- خانم عزیز اگه بدونی چه قدر اعصابم خورده، انقدر سر به سرم نمی ذاشتی! ببینم حالا واقعاً داری چی می کشی؟
- هرچی عشقم بکشه، البته دید هنری و زیبایی شناسی طبیعی می خواد که اینجا زیاد پیدا نمی شه؛ حالا موضوع چیه؟
جاوید در حالی که دستش رو پشت سرش می برد گفت:
- هیچی، پروژه ی پایان ترمم دست یکی از دوستامه اما انگار می خواد بپیچونه
- عجـــــــــب
- این تهرانیا همیشه سربار آدم هستن، اصلا خیر رسوندن بهشون نیومده؛ همین دختراش...
- هی هی آروم تر برو مشتری شیم، مثل اینکه با دخترا هم مشکل داری؛ ببینم اصلا برای چی نشستی کنار ِ من!
و در حالی که پسر از هم صحبتی اش کناره می گرفت با صدایی خش دار ادامه داد:
- آخ ببخشید منظوری نداشتم آخه دخترا تا حالا چیزی جز دردسر برام نبودن، راستی اسمت چیه؟
- همینو بدونکه بهم می گن داوینچی پارادوکس؛ و سریعا با قلمو خط های مختلفی بر روی بوم کشید.
جاوید که کم کم حواسش به قرار بر می گشت با آه و ناله اضافه کرد:
- خیلی خوبه، از آشنائیت خوشحالم من جاویدم؛ و یه دیوونه یعنی چیزه نقاش مثل تو می شناسم که خیلی هنرمند تنبلیه، از هموناییه که دیدمو نسبت به دخترا خراب کرده.
- اوهاااا باو دست از سر من بردار، یکی دیگه قات گذاشته چرا غرشو به جون دخترای مردم می زنی؟! اصلاٌ می دونی چیه، خیلی ادم هَپلی هستی! جاوید نگو هپل بگو... برو یه آبی به صورتت بزن حالت جا بیاد؛ و پک آخ را به سیگارش زد و دود مارپیچش را به چشمان جاوید دواند و حالش را بد کرد.
اِهو اوههو هوف. و در حال بلند شدن نجوا کرد:
- آخه مکانیک هم شد رشته؟ این همه کاوه و حمید مخمو جویدن، آخرشم پایان نامه م این طوری، یه دختر باید بهم تیکه بندازه و اینجا باید علاف شم...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مرگ شتری هست که در کنار خانه ی همه ی آدم ها می خوابد و این بار جلوی خانه ی بزرگ و ویلایی دولوکسی جا خوش کرده بود.
- آخرین حرفمو لااقل گوش کن، نار بچه مون بیفته زندان، بهم قول می دی؟
جاوید در حالی که اشک می ریخت و بینی خود ر ا بالا می کشید گفت:
- باشه عزیزم قول می دم. می فرستمش اون وره آب، پیش دایی ش و اونجا ادامه ی تحصیل بده.
پس از لحظه ای لرزش خفیفی بدن نحیف و لاغر زن را فرا گرفت و سمانه چشمان دریایی رنگش را فرو بست و تنها زن ِ زندگی مردی خانواده دوست را از اون گرفت.
جاوید در حالی که کنار تخت نشسته و دستش روی پیشانی همسرش بود نجوا گرد:
- دوستت داشته و دارم و دیگه بعد از تو با کسی ازدواج نمی کنم.
و اینچین سومین زن زندگی جاوید چشم از جهان فرو بست.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دررینگ دررینگ... درینگ درینگ ... دید دید دید دید
- اه دوباره این پسره حواسش پرته.
درینگ درینگ ... درینگ درینگ
- برو برو، دمت گرم، چه می کنه این بروکلین بکهام، درست عینه باباش بازی می کنه.
- الـــــــــــــــو، حمیـــــــــــــــــد، صدامو داری؟!
- اِ جاوید تویی، سلام جونم چه طوری، چی شده این وقت شب زنگ زدی؟
- در مورد مناقصه می خواستم صحبت کنم، ما برنده شدیم، وووه، شنیدی چی می گم؟
- لعنتی چرا باید این جوری می شدف الآن وقت این کار بود؟
- چی، با منی؟
- آه، نه بابا مگه نمی دونی بازی منچستر و بارسلونه؟ من و کاوه نشستیم و سر ماشینامون شرطبندی کردیم، حالا این منچستر خوره یه پنالتی گرفته؛ حالا چی گفتی؟
- چه بدف نامردا می گفتین منم بیام! می گم که پروژه رو بردیم! از فردا باید بریم کار و بار تاسیساتی رو شروع کنیم.
- خیلی خب، خوشحال شدم، بعداٌ می بینمت.
تق ققق
در حالی که بهت جاوید را فرا گرفته بود از لابی هتل بیرون رفت؛ باز هم بدموقع زنگ زده بود مثل قدیم ها که بدموقع د ر مسنجر آن لاین می شد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لنکروزی در مهران شهر توقف کرد. 4 تن با لباس های خاکی رنگف کلاه های لبه دار و تجهیزات تپه نوردی پیاده شدند. اینجا آخرین مکان برای پایان یک عمر زندگی پدر و پسر با هم بود.
در سمت دیگر 2 تن از راهنمایان و قاچاقچیان ایستاده بودند؛ قرار بود با شتر پسرک را از مرز بگذرانند. پسرک تقصیری نداشت، او تنها جنس های قاچاق با بازار ایران وارد کرده و دستی در ورود مشروبات الکلی ایران داشت و تا 5 سال کارش به خوبی پیش رفته بود تا اینکه خیانت اطرافیان گریبانش را گرفته و حال در مرز ایران و عراق پیش به سوی سرزمینی نااشنا داشت.
- خب جمشید جون، اون طرف ازط اربیل می فرستنت مرز ترکیه و بعد از اون اروپا منتظرته؛ وقتی رسیدی و مستقر شدی یه زن بزن باباتو با یه گونی پول بفرستیم پیشت.
جمشید در حالی که لبخند به لب داشت گفت:
- عمو نمی د ونم چه طوری ازت تشکر کنم، اگه شما نبودی تا الان سرم دمه چوبه ی دار بود!
- عزیزم از قدیم گفتم آدم ِ گناهکار تا دمه چوبه ی دار می ره اما پول که خرج کنه می برنش لاس وگاس و اونجا سرشو زیر آب می کنن! و با روبوسی مختصری جمشید را بدرقه کرد هر چند همچنان خطر آنفولانزای خوکی جهان را تهدید می کزرد اما آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب.
جاوید که بیش از این تحمل این صحنه را نداشت پسرش را در اغوش گرفت و بعد گفت:
- مادرت تو رو دست من سپرد تا بفرستم خارج اما قبلش ازت می خوام که بهم چنتا قول بدی، مفهومه؟
عمو در حالی که چهره ای شبیه قحطی زده ها گرفته بود جمله اش را قطع کرد:
- اه جاوید ولش کن، انقدر بهش فشار آوردی قاچاقچی شد دیگه؛ و با خنده از آن دو دور شد.
- بگو پدر
- ازت می خوام یه کار ابرومندانه برای خودت پیدا کنی، دختر مورد علاقه ت رو هم که پیدا کردی به من زنگ بزنی تا تائیدش کنم و ... و باعث سربلندی کشورت باشی.
جمشید در حالی که سر به زیر داشت به آرامی گفت:
- باشه ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عرقی سردی پیشانی مرد جوان را پوشانده بود؛ خواب به نظر واقعی می رسید و اون بسیار ترسیده بود، بسیار ترسیده از اشتباهاتی که مرتکب شده بود.
صدایی آسمانی از زمین بالای سرش به گوش رسید:
- هر انسانی در زندگی ش انتخاب ها و موقعیت های مختلفی پیش میاد که مسیر آینده ش رو تغییر می ده، پس در انتخاب های زندگی ت بیشتر دقت کنه تا سرنوشتت اون طور که شایسته ته رقم بخوره...