دود سیگار پیچ و تاپخوران مسیری نامعلوم را در هوا طی میکند و پس از مدتی محو میشود. زیبا بود. محو شدن تدریجی دود همیشه در ذهنش تداعیکنندهی روزهای خوشی بود که در کنار دوستانش میگذراند. هیچچیزی بیشتر از گرمای دود سیگار و گمشدن دود در هوا به او آرامش نمیداد. همیشه پیچتابهایی که دود به کمر خود میداد و به نرمی ناپدید میشد، جرقهای در ذهنش میزدند و طرحی تازه برای نقاشیای نو، در ذهنش نقش میبست. آنوقت بود که تا چند روز، دست از خواب و خوراک برمیداشت و تمام روزش را پشتِ بومِ سفیدی که کمکم رنگ و زندگی میگرفت، میگذراند.
از نقاشی لذت میبرد! به همان اندازه که از دود سیگار و موسیقی لذت میبرد. بارها شده بود درحالی که سیگار گوشهی لبش بود، قلم به دست میگرفت و هماهنگ با آهنگ سخت و خشن متال، طرحی میکشید که برق متاثر شدن را در چشمان اطرافیانش پدید میآورد. گاهی هم با ملودیهای ملایم، نقاشیِ آبرنگی لطیفی میکشید که نگاهکردن به آن، به هرکسی آرامش میداد.
نقاشیهایش همیشه متفاوت بودند. همه این را به او میگفتند. دقیقاً نمیدانست چرا اما نقاشیهایش میتوانستند آدمی را از اوج عصبانیت، به اوج آرامش برسانند یا برعکس، روحیهی لطیف شخصی را در آن واحد، تبدیل به روحیهای پرخاشگر و عصبی کنند. عجیب بود اما انگار نقاشیهایش جادو میکردند! در طول بیست و پنج سال زندگیاش هیچگاه ندیده بود نقاشیای بتواند استاد تخس دانشگاه را وادار سازد که با اولین نگاه، نمرهی کامل به نقاشیای بدهد. همیشه تنها کسی که نمرهی کامل میگرفت، خود او بود و همیشه استاد میگفت: «هیچ نقاشیای به اندازهی نقاشیهای تو در عمق جانم نفوذ نمیکند!»
آری! نقاشیهای او بر روی احساسات آدمی تاثیر میگذاشتند. این مسئله به خودی خود طبیعی مینمود. برای مثال اگر شخصی که روحیهی آرام و طبیعتدوستی دارد، به خاطر دعوا با یکی از دوستانش، ناراحت شده باشد، با دیدن نقاشیِ فوقالعادهای از منظرهی طبیعت، به وجد میآید و برای چند دقیقه، ناراحتیاش را فراموش میکند؛ اما نکتهی متفاوت نقاشیهای او این بود که احساسی که در فرد به وجود میآوردند، دائمی بود و به راحتی از بین نمیرفت.
به هرحال، این هنر او بود و به آن عشق میورزید. خودش نقاشیهایش را با روحیهای سرشار از احساساتی مرتبط با آن نقاشی میکشید و تمام استعدادش را برای بهتر کشیدن نقاشی به کار می برد. شاید به همین دلیل بود که میتوانست دیگران را متاثر کند.
اطرافیان نزدیکش لقبِ سارای خونینقلم بر روی او گذاشته بودند! با یادآوری این اسم خندهاش گرفت. امان از دست این درنشانیها! به عمرشان نتوانسته بودند اسمی انتخاب کنند که کلمههای خشونتآمیز در آن نباشد. گرچه همهشان از مهربانی سرشار بودند! ولی جز جداییناپذیرشان کلماتی نظیر خون و جنگ و شیطان و از این دست کلمات بود.
چند سالی میشد که از سایتِ محبوب دوران نوجوانیاش، درن شانفنز، بیرون آمده بود. تمام دوستانش کمکم از سایت رفته بودند و او هم ـ حتی اگر شده به خاطر بالا رفتن سنش ـ چارهای جز رفت نداشت. چون مسلماً وجود دختری بیست و پنج ساله در جمع بچههای دوازده تا نوزده ساله، کمی ناهنجار مینمود. اما هنوز دوستیاش را با اعضای زمان خودش حفظ کرده بود و همان دوستان بودند که این اسم اعجابانگیز را برایش انتخاب کرده بودند.
دیگر فکر کردن کافی بود! از روی نیمکت بلند شد و قدمزنان، به طرف در خروجی پارک رفت. خانهاش در طبقهی دوم آپارتمانی نزدیک به پارک بود. خانهای نقلی با همسایههایی مهربان. به خانهاش عشق میورزید. هروقت هوس کشیدن نقاشی در هوای آزاد به سرش میزد، کلهی سحر از خواب بلند میشد، جامدادی و کاغذش را برمیداشت و به پارک باصفای نزدیک خانهاش میرفت. زندگی خوب و آرامی داشت. هنوز ازدواج نکرده بود و تصمیم انجامش را هم نداشت اما روابطی داشت که به آنها عشق میورزید. به همین دلیل وجود ازدواج را الزامی نمیدانست. خوشبحت بود و از تنهایی لذت میبرد. دوستان دیگرش هم در مواقع لازم، او را از تنهایی در میآوردند. آزاد بود و آنطور که دوست داشت زندگی میکرد و نیازی به تشکیل خانواده، در خود حس نمیکرد.
از پارک خارج شد. صدای قدمهایش در بین صدای ماشین و موتور گم میشد. برای رفتن به خانهاش نیازی به استفاده از وسیلهی نقلیه و سوراخکردن لایهی اوزون و ایجاد سر و صدا و استفاده از بنزین و سوخت، نبود. خانهاش درست روبروی پارک قرار داشت و برای رسیدن به آن، فقط کافی بود از پل هوایی بگذرد.
حس و حال بالارفتن از پلهها و طی کردن مسیری دو برابر مسیر خیابان را نداشت. تصمیم گرفت به جای ضایعکردن زمانِ خود با گذشتن از پل هوایی، از خیابان عبور کند. هنوز پایش را کاملاً روی آسفالت خیابان نگذشته بود که ناگهان صدای سوتی متوقفش کرد. لعنت! باز هم پلیسهای مزاحم. به جایی که صدای سوت از آن به گوش رسید نگاهی انداخت. اشتباه کرده بود، پلیس نبود بلکه پسربچهای بود که با دمیدن درون سوتش، یا سعی بر اذیتکردن دیگران داشت، یا ایجاد تفریحی نه چندان سالم برای خود. به هرحال از اینکه پلیسی نبود تا جلویش را بگیرد خوشحال شد. همیشه صدای سوتها مشابه بود اما مهم زنندهی متفاوتشان بود. زنندهی این سوت اجباری برای گذشتن از پلهوایی برای او ایجاد نمیکرد.
با خیال راحت از خیابان گذشت و به خانه رفت. خوشبختانه آسانسور درست شده بود و نیازی به استفاده از پلهها و خستهکردن خود نداشت. زندگی در این عصر آسان بود. میتوانستی با نهایت تنبلی، به زندگی خود ادامه دهی و جز اندکی فربهشدن، ضرری نمیکردی!
وارد خانه شد. طبق معمول، اولین جایی که نظرش را به خود جلب کرد، میز کارش بود. همیشه یکی از بزرگترین ترسهایش این بود که نقاشیهایش، قبل از تمام شدن، بلایی بر سرشان بیاید! مثل همیشه نقاشیهای کودکانهای که کارشان رو به اتمام بود، بر سر جایشان بودند، بدون هیچ تغییری. لبخندی زد و به سمت میز رفت... باز هم روزی دیگر همراه با دنیای دیگر در جهان نقاشیها...!
***
دو سه سالی از زمانی که برای کتابهای کودکان نقاشی میکشید، گذشته بود. قبلاً فکر میکرد همیشه نقاشِ کودکان خواهد بود اما شرکت در مسابقهای مسیر زندگیاش را به کلی تغییر داده بود. مسابقهای به اسم نمای ایرانزمین که در آن شرکتکنندگان میبایست گوشهای از تاریخ یا اتفاقات و فرهنگ ایران را با رنگ و تصویر در هم میآمیختند و نقاشیای میکشیدند. او هم به سبب استعداد ذاتیاش در نقاشی و ایدههای نواَش توانست مقام اول را کسب کند. موضوع نقاشیاش حماسهی 26 دی بود، روزی که جنبش سبز بعد از دو سال سردادن فریاد اعتراض، بالاخره توانست به موفقیت دست یابد. هیچ چیز نمیتوانست به اندازهی نقاشیاش، عظمت آن روز را به نمایش بگذارد! و همین دلیل موفقیش در مسابقه بود. چرا که احساسات مردم ایران را در آن روز، به زیبایی در قالب رنگ و تصویر به نمایش گذاشته بود.
حالا دیگر نقاش زبردستی شده و موسسهای به نام قلم سبز تاسیس نموده بود که از سرتاسر ایران، علاقهمندان هنر به آنجا میآمدند و شانس خود را برای مبدلشدن به یک نقاش با نقاشیهایی که بازگوکنندهی احساسات بودند، امتحان میکردند. موسسهای که دائماً نوای موسیقیهای مختلف در آن جاری بود و به کارآموزان آرامش میداد. او توانسته بود نقاشهای جوان زیادی را برای مصور کردن وقایع جهان اطراف و مشکلات اجتماع و احساسات مختلفِ آدمی تربیت کند. گرچه موسسهی خیلی بزرگی بود، اما تنها معلمش خود او بود چرا که همه به خاطر او و قدرت هنرش به این موسسه میآمدند. و سارا هم کم نمیگذاشت و تمام هنرش را با شور و اشتیاق به نقاشان آموزش میداد. حالا دیگر به زندگیِ ایدهآلش دست یافته بود...
***
غروب بود و خسته اما مثل همیشه شادمان از موسسه بیرون آمد. نگاهی به آسمان آتشیرنگ انداخت و رو به آن لبخندی زد. ناگهان صدای مردانهای شنید که باعث شد خستگی را به کلی فراموش کند.
«میخوای آسمون رو هم تو خوشحالیت شریک کنی؟»
سرش را به سوی منبع صدا برگرداند و از ته دل خندید. خوشحال بود. تنهایی را دوست داشت اما نه برای تمام لحظات زندگی. گاهی یک دوست میتوانست با او در زندگی شریک شود اما نه برای همیشه...
پینوشت: اول قصد داشتم یه مدل دیگه بنویسم اما دیدم خیلی طولانی میشه واسه همین جمع و جور نوشتم. دیگه شما به بزرگی خودتون ببخشید! :دی
پی پینوشت: چیز زیادی به قسمتهای تکراریش اضافه نشده فقط یکی دو جمله. ولی اگه یادتون رفته دوباره از اول بخونید آیندهی سارا خانوم دستتون بیاد. :دی
پی پی پینوشت: دیدی چقدر خوشبختت کردم سارا؟ برو به جونم دعا کن. :دی
پی پی پی پینوشت: میگم بچهها سند تو آل کنیم تو مسنجر که اینجا زده شده و اینا؟ چون الان فقط خودمون سر میزنیم. :دی

