سلام سلام!خب دوستان من به قولی که داده بودم عمل کردم. البته می دونم که امروز جمعه نیست. ولی خب دیگه... یه روز تاخیر که به جایی نمی خوره!:دییییییییییی
اینی که نوشته م آینده ی حمید هست که قرار بود بنویسم. باور کنین خییییییییییییییلی کار سختی بود. انتقاد هم وارد نیست!:همر: هر کی مرده خودش بره بنویسه!:همر: :دیییییییییییی
پ.ن: حمید جان یکی طلب من!:دییییییییییییی
----------------------------------------------------------
ساعت حدودا دو بعد از ظهر بود. مسئول حراست کارخانه با دیدن ماشین مدیر عامل، خیلی سریع در را باز کرد و کنار در نگهبانی ایستاد. ماشین مدیر عامل جلوی در متوقف شد.
- خسته نباشی!
- سلامت باشین آقا. امروز خیریه تشریف می برین؟
- آره. کار و بارهای اون جا یه کم زیاد شده. باید برم یه سری بزنم. به بچه ها بگو فردا وقت نمی کنم بیام کارخونه، ولی وقتی اومدم به همه ی کارهام می رسم.
- چشم آقا. به سلامت.
- قیییییییییییییژژژژژژژژژ!!!!!!!
اتومبیل با سرعت زیادی به راه افتاد.
در راه به کارهایی که باید تا شب انجام می داد فکر می کرد.
- خب... اول باید یه سر برم خیریه، ببینم اگه چیزی کم و کسر دارن بهشون بدم. بعدش برم یه سر به مامان بزرگ بزنم. ساعت هفت هم که قرار کاری دارم... پوووووووففففففف!!!!! پس خوبه یه زنگ بزنم خونه، بگم شام منتظرم نمونن.
چراغ قرمزهای طولانی و ترافیک سنگین همیشه پا بر جا بود. همیشه در این مدت زمان فرصت می کرد به کارهای عقب مانده اش فکر کند. آن شب، ناخودآگاه به یاد ده سال پیشش افتاد. زمانی که دانشجو بود و بار مسئولیت هایش کمتر بود. از به خاطر آوردن خاطرات گذشته لبخندی بر صورتش نقش بست. به یاد روزهایی افتاد که با دوستانش در درن شان فنز در ارتباط بود. در آن زمان همیشه سعی می کرد به دوستانش کمکی بکند. خوشحال بود از این که این روحیه اش را همچنان حفظ کرده بود و اکنون، در موسسه ی خیریه ای که راه اندازی کرده بود به مردم کمک می کرد. همیشه از خدا می خواست همان طور که تا حالا کمکش کرده، باز هم کمکش کند. می خواست که خانواده و همه ی دوستانش شاد و سلامت باشند.
با گذشتن از خیابان فاطمی، به یاد آن روزهایی افتاد که مردم آن جا تظاهرات می کردند. در آن زمان به ندرت در راهپیمایی ها شرکت می کرد. هنوز هم می گفت که جوان ها باید به دنبال آرزوهایشان بروند و زندگیشان را در این درگیری ها خراب نکنند. اما شیرینی پیروزیشان، تمام این حرف ها را از یاد برده بود...
- دی ری دین دین دی ری دین دین دیییییییییننننننننن... دی ری دین دین دی ری دین دین دییییییییننننننننن...
گوشی موبایلش داشت زنگ می خورد. اما دم دستش نبود. ظاهرا زیر صندلی ماشین افتاده بود.
-please leave your message after the tone…
بییییییققققققققق!
- سلام داداش. چطوری؟ می گم راستی یادت نره امشب ساعت هفت و نیم فینال جام باشگاه های اروپائه ها! دیر نکنی. منتظرم!
- واو! جددددددددددیییییییی؟؟؟؟؟؟ اصلا یادم نبود! باید زنگ بزنم قرارم رو کنسل کنم. از خیر بازی به این مهمی که نمی شه گذشت!
ساعت هفت و ده دقیقه:
ماشین را جلوی مغازه ی اسباب بازی فروشی متوقف کرد. پیاده شد که از آن جا برای پسرش توپ و ماشین بخرد. داشت دیر می شد و احتمالا به موقع به بازی نمی رسید. اما... نباید دل پسر بچه اش را می شکست. به او قول هدیه داده بود و قرار بود فردا به یک گردش خانوادگی بروند. هر چه که بود خانواده برایش از همه چیز مهم تر بود. از کار و... از بازی فوتبال!
هدیه ها را خرید و با عجله به سوی خانه به راه افتاد...
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
ایول بابا خیلی خوب بود خیلی به حمید میومد. =))
پاسخ دادنحذفخب جالب نوشته بودی، کوتاه و مختصر و مفید. منم اگه همچنان در حسِ بیحسی واسه داستاننویسی موندم، آیندهی سارا رو همین مدلی ول میکنم فقط یه دو سه خط عین این بهش اضافه میکنم که معلوم باشه تموم شده! :دیی
بابا ایول خود حمید بود:دی
پاسخ دادنحذفوایییییییییییی خدا با اون تیکه ی پیروزی خیلی حال کردم قربونت برم یاسی جون که به فکر همه چیز هستی:دی
خب خب خب می بینم که به هرحال اول شدم، انگار قراره از کوچیک به بزرگ آینده ها شنیده بشه.
پاسخ دادنحذفبه به می بینم که به مدیریت رسیدم، وای نه کارخونه رو باید بچرخونم، حالا نمی شه جای خودم یه نفر بذارم و خودم همش برم مسافرت و اینا؟:دی
در مورد اینکه پشت ترافیک برنام هها رو چک کنم خوب گفتی، شاید این کارو انجام بدم تا یه روزی اون طوری انجامش بدم.
در مورد خود برنامه ها باید بگم اگه به کسی سر بزنم اول به والدین گرام سر می زنم بعد اگه وقتی موند به مادر بزرگ و اینا:دی
دوما با این توضیحاتی که تو دادی به نظر می رسه که کارخونه م طرفای کرج باشه اما به احتمال بیشتر طرفای کمربندیتهران مشهد یا حداقل اتوبان آزادگان باشه و به طبع از فاطمی نمی گذرم:دی2
می گن خانوما رو هرکاریشون کنی فوتبالی نمیشن یا آقایون رو درک نمی کنن همینه. یاسی جان فوتبال جام باشگا های اروپا معمولا 10:15 یا 11:15 هست و هیچ موقع ساعت 7:30 شروع نمیشه!
شاید فکر کردی من اروپا زندگی می کنم که اون ساعت رو گفتی:دی3
من همینجا اعلام می کنم بعد از 5،6 اگه کارخونه داشته باشم کار نمی کنم و قرارا برای صبح می ره مگه اینکه مهمون خارجی داشته باشم:دی3
راستی زمانی که گفتی فردا با پسرش می ره بیرون خوب بود چون معمولا جام باشگاها فینالش 4شنبه س و 5 شنبه هم بعد از ظهرا برای بیرون رفتن و تفریح می چسبه و اینجا رو خوب اومدی!
وای بچه م پسره! چنتا دارم؟اسم خانوم والده چیه؟ شما تو زندگی ما چی کار می کنی، انقدر برنامه های من رو به بقیه نگو، نکنه دفتر برنامه ریزیمو خونه ی شما جا گذاشتم؟:دی5
حالا من حواس پرتم و گوشی م میفته زیر پام دیگه؟ دارم برات، سارا از طرف من حالشو بگیر!
یه سری راهنمایی ها انجام داده بودم که خب موقعیتش پیش نیومده بنویسی و چون اولین اینده رو گذاشتی بهت ارفاق می کنم و چیزی نمی گم، هی هی:دی6
سارا جان حالا بهت می گم اون زمان که پیروزی گل زد، توی تماشاچی ها بودی یا خودتم بازی می کردی:دی اینگ:
الهه خان شما داستانتو بذاری کلا هرجوری تمومش کنی قشنگ میشه، می خوای اصلا تمومش نکنی؟ آخرش پیر و فرتوت میشه یا در عین صحت و سلامت به زیارت غلامان بهشتی میره؟:دی خطر:
به یک عدد کاوه نیازمندیم،کاوه دوباره ایمیلت رو برام فرست که رضا پیام شخصی ها رو پاک کرد!
نکته: اون سلام داداش، دوستم بود یا واقعا داداشم زنگ زده بود؟ کلا این قسمتاش نوشتنش سخته!
Hamidz to nazaret az dastanet bolandtar bud :d
پاسخ دادنحذفYasssi jan khuuf bud! Khob futball zaliliye hamidzo neshun dadi, yani tu najur tarin mogheiyato ba ye chamedun kar (esteare vo ina :d) hazer nis in futbalesho vel kone :))
Faghat ye khahesh ajezane, dustane, samimane, baradarane ..., zendegiye mano har kar khastin bokonin vali futbal dust nakonin, hazeram motad ham besham vali allafe futbal nasham. Albat darbaze bano payeam!
Alan nobate mane ke kave juno ru konam? Ok, daram baratun...! :d felan dar shoke hamid bemonin ta manam dastano amade konam!
Hajmesh bishtar az hamidz khahad budz!
Byez.
حمید خیلی بدی! ببینم ایراد بنی اسرائیلی دیگه ای پیدا نکردی؟ مثلا نمی خواستی بگی که صدای زنگ موبایلت این نیست یا... بگی اگه گوشیت پیغام گیر داشته باشه ترجیح می دی صدای خودت روش باشه؟
پاسخ دادنحذفوالا من نقشه ی متحرک شهر تهران نیستم که بخوام جای دقیق کارخونه و خونه و خیریه و اینا رو تعیین کنم بعدا حساب کنم چند درصد احتمال داره از خیابون فاطمی رد بشی! اصلا این تیکه رو به خاطر سارا نوشتم. مشکلیه؟!:دی
راهنمایی هات هم که والا... می تونی به بقیه ی دوستان هم بگی، ببینی می تونن از توی اون راهنمایی ها چیزی بفهمن یا نه.
می گم تو رو خدا رودرواسی نکنا! می تونی بری چند تا از بر و بچ سایت هم بیاری یه نقد ادبی هم بذارن رو این فسقل داستان، کلا یه نمره ی 10- بهم بدی! چطوره؟
خیلی خیلی بی انصافی! تازه حالا یعنی نمی خواستی گیر بدی؟:-L
جاوید می خوای یه کم صبر کن، خود کاوه پیداش بشه بعدا آینده ش رو بذار. این طوری یهو میاد می بینه شوکه می شه ها!:دییییییییییییی